تبلیغات «ابا صالح، عزیز آل یاسین»
پانزدهم شهر مبارک شعبان المعظم در توافق است با یوم المسعود، ولادت موفورالسّعادهی ولیّ نعمت بشریّت، خلیفةُ الرّحمن، شریک القرآن، امام الإنس و الجان، کاشف الأحزان، حجّة الله علی عباده و بقیّته فی ارضه و بلاده، قائد الثانی عشر، حافظَ اسرار رَبِّ العالمین، معدنِالعلوم النّبویه، نُورَاللهِ الذی لایُطفی، حجت ابن الحسن ارواحنا و اجسامنا و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.
خدایا درود فرست بر آن قیام کننده به فرامینت و آن غائب شدهی از خَلق خودت و آن به انتظار نشستهی اجازهات و آن ثابت کنندهی هر حق و باطل کنندهی هر باطلی. خدایا این فراق و جدایی و دوری بین ما و حضرت آقا را مبدّل به وصال فرما و به عزّت خودت حجاب غیبت را از او برطرف فرما.
چرا این ماه را شعبان میخوانند؟ چون در این ماه مردم به دو شعبه، منشعب و منقسم خواهند شد: شعبهی «مؤمنین» و شعبهی «فاسقین»؛ ان شاء الله ما جزء گروه نخست بوده باشیم و شعبان از ماههای بسیار شریفه است و این ماه را نسبت دادهاند به رسول مکرّم، چرا که آن حضرت در طیّ تمام این ماه روزه داشت و روزهها را متصل میفرمود به ماه رمضان، پیامبر خدا میفرماید: شعبان ماه من است و هر کس یک روز از این ماه را روزه بدارد بهشت بر او واجب میشود؛ البته قطعاً و حتماً مستحضرید که مشروط به توبه نمودن از معاصی مرتکبه در زمان ماضی و عدم رویکرد مجدّد به سمت آن، و الّا چنانكه انسان همه نوع معصیت صغیره و کبیره انجام دهد (العیاذ بالله) بعد هم بگوید، خب ماه شعبان چون فرا رسید روزه میگیرم و خود را در کوثر این ماه، طاهر میگردانم و پس از آن (نستجیر بالله) از سرگیری مجدّد معاصی، خیر این طور نمیشود، چرا که در خبر وارد گردیده: کسی که از گناه توبه نماید و دوباره پس از توبه، گناه نماید، «فَقَدِ استهزء بنفسه»، این انسان با این روش خودش را مسخره نموده.
دربارهی فضیلت روزهداری در ماه شعبان، محدث قمّی روایتی دارد از «صفوان جَمّال» که میگوید: حضرت ابوعبدالله الصّادق علیه السّلام به من فرمودند: ای صفوان، مردمی را که در پیرامون تو هستند تشویق نما به روزهداری در ماه شعبان. صفوان میگوید به حضرت صادق عرضه داشتم: فدایت شوم یابن رسول الله، مگر در روزهداری ماه شعبان فضیلت و مقامی تصوّر میکنید؟ حضرت صادق (ع) فرمود: آری، هر گاه پیامبراکرم هلال ماه شعبان را میدید به منادی میفرمود در مدینه ندا کند: ای اهل مدینه من پیامی دارم از طرف رسول خدا و آن این است که پیامبر میفرماید به شما بگویم: آگاه باشید ماه شعبان ماه من است و خداوند، رحمت واسعهی خود را شامل حال کسی گرداند که با روزهداری به یاری و حمایت من بشتابد، سپس حضرت صادق در ادامه به صفوان جمّال میفرماید: ای صفوان، مولی الموالی علی بن ابیطالب (ع) میفرمود: از همان لحظهای که شنیدم صدای منادی پیامبر را در عظمت روزهداری ماه شعبان، روزه گرفتن در این ماه را از یاد نبردم و در آینده هم نخواهم برد تا وقتی که در دنیا هستم.
از رسول اسلام پرسش گردید: یا رسول الله، بهترین اعمال در ماه شعبان چیست؟ حضرت فرمود: دو چیز است: اول «دادن صدقه»، دوم «استغفار از معاصی نمودن».
از لیالی مبارکه در ماه شعبان، شب نیمهی آن میباشد که فرمودهاند: پس از لیالی قدر، افضل شبها، شب پانزدهم شعبان است که قائم مقام خدا در زمین، قائم آل محمد روحی و جسمی له الفداء با ولادت خود، شکوه و عظمت آن را افزون ساخته و ذات اقدس حضرت کبریائی به نفس خود سوگند یاد نموده که هیچ سائلی را از درگاه خود در این شب مأیوس ننماید.
ولادت امام عصر در سال «دویست و پنجاه و پنج هجری» و در «سرّ من رای» باذن الله و قوته واقع گردید. آن حضرت در اسم و کنیه با رسول خدا اشتراک دارد اما در زمان غیبتِ ایشان، جایز نمیباشد آن حضرت را با آن اسم و کنیه ذکر نماییم و حتی در اخبار کثیره و معتبره وارد شده: «لا یحل ذکره باسمه حتی یخرج فیملاء الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً»، حلال و جایز نیست کسی آن حضرت را با اسم و لقب مخصوص ذکر کند تا زمانی که قیام نماید و زمین را پر از عدل و داد گرداند همانطور که از ظلم و ستم پر شده باشد و البته حکمت این عدم جواز، مخفی است.
امام زمان «المسمّی باسم رسول الله و المکنی بکنیته»، نام بلند و نامیش و کنیهاش با نام و کنیهی رسول اکرم یکی بوده و پدرش «حضرت عسکری علیه السلام» در ظاهر و باطن جز آن حضرت، اولادی دیگر نداشتهاند و میلاد امام عصر، مستتر و پنهان بود و به جز تعداد معدود، کسی از ولادت آقا مطلع نگردید و «اُمّه اُمّ ولد یقال لها نرجس»، مادر حضرت آقا «امّ ولد» بوده که او را «نرجس» میخواندند. امام عصر در وقت شهادت پدرش پنج سال سن داشتند، «آتاه الله فیها الحکمة و فصل الخطاب»، اما خدای بزرگ در صغر سن ابواب حکمت و فصلالخطاب را بر او مرحمت فرمود و «جعله آیة للعالمین»، خداوند امام عصر را نشان و آیتی از آیات خود برای عباد خود وضع فرمود و «آتاه الحکمة کما آتاها یحیی صبیاً»، خداوند به آن حضرت حکمت را عنایت فرمود آن هم در کودکی، همانند حضرت یحیی و «جعله اماماً فی حال الطفولیة الظاهرة کما جعل عیسی بن مریم فی المهد نبیاً» و آن حضرت را در سن کودکی امام قرار داد البته حضرت به حسب ظاهر در صغر سن بودند چرا که امام معصوم در هر شرایط از سن و سال که باشند مقام امامت را واجد است همانطور که حضرت عیسی را در گهواره نبی قرار داد.
شیخ الطّائفة الحقه ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی متوفی 460 هجری، در اثر پراهمیت خود به نام الغیبة به اسناد معتبره روایت میکند: «بشیر بن سلیمان» که برده فروش است و از اولاد «ابوایّوب انصاری» است و از پیروان خاصّ حضرت ابوالحسن الهادی و ابومحمدالعسکری (ع) بوده و در مجاورت آن حضرت در سامراء مأوی گزیده بود چنین میگوید: روزی خادم «امام علیالنقی الهادی (ع)» که نامش «كافور» بود به نزدم آمده و مرا خدمت آن حضرت برد، پس از شرفیابی به خدمت ابی الحسن الهادی علیه السلام، آن حضرت فرمود: ای بشیر، تو از فرزندان انصاری و در همیشهی ایّام از رسول اکرم تاکنون در میان شما، ولایت و محبّت ما اهل بیت رسول خدا جاری و ساری بوده و همیشه و در هر زمان مورد اعتماد ما بودهاید و حال تو را انتخاب نمودهام به جهت آنکه به مرتبهای دیگر از فضیلت مشرّف شوی و رتبهای افزون در محبّت اهل بیت نسبت به دیگر شیعیان پیدا کنی و آن هم راز سر به مُهری است در ابتیاع نمودن یک کنیز.
در اینجا بود که حضرت هادی علیه السلام شروع به تحریر نامهای کردند هم به خطّی خوش و هم به زبان فرنگی و سپس نامه را مهمور به مُهر مبارک خود فرمودند و مبلغ دویست و بیست اشرفی هم دادند و فرمودند: ای بشیر حرکت نما به سمت بغداد با این نامه و در فلان موعد بر جسر بغداد حضور پیدا کن که کشتیهای حامل اسیران را به ساحل بغداد میآورند که در بین اسراء، تعدادی هم کنیز میباشد و گروههائی از مردم در آن مکان اجتماع میکنند و حتّی اعاظم بنی العبّاس، وکلاء خود را گسیل میدارند و تعدادی هم از شباب عرب جهت ابتیاع کنیزان در آنجا حاضر خواهند شد و تو در جستجوی فردی برده فروش به نام «عمرو بن یزید» باش و او کنیزی دارد که واجد صفاتی است و حضرت هادی (ع) تمام اوصاف آن کنیز را برای بشیر بن سلیمان برشمرد و اضافه فرمود: یکی از خریداران به خاطر عفّت و پاکدامنی او حاضر است سیصد اشرفی برای او بپردازد امّا او در پاسخ این خریدار چنین خواهد گفت: من هرگز راغب به تو نمیباشم حتّی اگر در مقام و جایگاه حضرت سلیمان بن داوود تجلّی کنی و حتّی اگر سلطنت او را نیز داشته باشی...
پس در این هنگام تو خودت را نزد «عمرو بن یزید» برده فروش برسان و بگو: نامهای نزد من است از فردی که آن را به زبان فرنگی نوشته و طی آن سَخاء و کرم و وفاداری خود را بیان نموده، پس این نامه را به آن کنیز بدهید تا آن را بخواند، اگر چنانچه صاحب نامه را پذیرفت، من وکالت دارم از ناحیهی آن فرد تا این کنیز را برای او خریداری کنم.
بشیر بن سلیمان میگوید: تمام آنچه را که حضرت علی النّقی الهادی (ع) فرموده بود را عملی ساختم تا مرحلهای که آن کنیز نامه را خواند و گریهی بسیار نمود و به عمرو بن یزید گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، پس من با عمرو در خصوص قیمت گفتگو نمودم تا در نهایت به همان مبلغی که حضرت هادی (ع) حواله فرموده بود رضایت داد، وجه را دادم، کنیز را تحویل گرفتم و با خود به حُجرهای که در بغداد گرفته بودم بردم و چون داخل حُجره شدیم نامهی حضرت هادی را در دست گرفته و میبوسید. من از روی تعجّب به او گفتم: نامهای را احترام میکنی که صاحب آن را نمیشناسی، کنیز گفت: ای صاحب معرفت اندک نسبت به اوصیاء رسولان، گوش و دل خود را به من بسپار تا تو را در جریان یک راز از امور خودم قرار دهم و بدانی که من کیستم. من نامم «ملیکه» است و دختر «یشوعای»، فرزند «قیصر پادشاه روم» هستم و مادر من از اولاد «شمعون بن حمون بن صفا» است که از اوصیاء «حضرت عیسی بن مریم (ع)» بوده، تو را خبر میدهم به رخدادی عجیب، بدان که جدّ من قیصر در زمانی که در سن سیزده سالگی بودم اراده نمود مرا به عقد پسر برادر خود در بیاورد، پس برای اجرای این منظور، افرادی از نسل حواریّون عیسی (ع) و تعدادی از علماء مسیحیت و تعدادی از افراد پرهیزکارشان که مجموعاً حدود سیصد تن میشدند را در قصر خود حاضر نمود و از امراء لشکر و بزرگان سپاه و رؤساء قبائل، جمعیّتی در حدود چهار هزار نفر حاضر نمود و دستور داد تختی را حاضر سازند که به انواع جواهرات مزیّن نموده بودند و آن تخت بر چهل پایه استوار گردیده بود و انواع بتها و خدایان دست ساز و دروغین خود را بر بلندای آن قرار داده بودند و پسر برادر خود را بر بالای آن تخت فرستاد.
در لحظهی موعود که قرار بود کشیشها، اناجیل را به دست گیرند و بخوانند، تمامی بتها از آن بلندی بر زمین افتادند و پسر برادر قیصر هم از تخت بر زمین افتاده و از هوش رفت، پس در این حال زعیم کشیشان در حالی که رنگ از رخساره داده بودند خطاب به جدّم قیصر گفت: ای پادشاه ما را از اجرای این مراسم عقد معاف دار زیرا در این کار نحوستی است که متجلّی گردیده، پس جدّم اجراء این عقد را نامبارک گرفته و به کشیشان گفت: برای بار دوّم تخت را برپا سازید و بتها را نیز در محلّ خودشان قرار دهید امّا این بار، برادر داماد را حاضر کنید تا مراسم را به جهت او برقرار نماییم، ولی در کمال حیرت و در مقابل چشمان همگان، صحنهی گذشته تکرار گردید و آن برادر هم از تخت سقوط نموده و کسی از سرّ و راز این وقایع مطّلع نگردید، پس از آن بود که حاضران متفرّق گردیدند و جدّم قیصر، ناراحت از وقوع این حوادث به حرمسرای خود بازگشت و چون هنگام شب فرا رسید من به بستر خویش رفته و خوابیدم. در عالم خواب، حضرت عیسی بن مریم و شمعون و تعدادی از حواریّون مسیح علیهالسّلام را دیدم که در قصر جدّم حاضر گردیدهاند و منبری که از نور بود و محلّ انعقاد آن منبر همان جایی بود که در عالم بیداری، جدّم تخت پادشاهی خود را نهاده بود. پس رسول اسلام را دیدم که همراه وصیّ خود علی بن ابیطالب (ع) و تعدادی از فرزندان ایشان، با جلالت خاصّی وارد قصر جدّم شدند. حضرت عیسی به استقبال خاتم انبیاء شتافت و دست خود را در گردن آن حضرت افکنده و او را خوشآمد میگفت، در این لحظه بود که پیامبر اسلام فرمود: یا روح الله، ما آمدهایم تا ملیکه فرزند وصیّ تو شمعون را برای این فرزند خود خواستگاری کنیم و در همان وقت، پیامبر با دست مبارک خود به وجود امام عسکری (ع) اشاره فرمود، یعنی فرزند همان کسی که تو نامهی او را به من دادهای، پس رسول اسلام نگاهی به شمعون افکنده و فرمود: شرف دو عالم به تو روی نموده، پس رَحِم خودت را با رحم آل محمّد (ص) پیوند نما، شمعون گفت: قبول نمودم، پس همگی بر آن منبر بالا رفتند و پیامبر همراه عیسی مسیح خطبهای انشاء فرمودند و در همان عالم رؤیا مرا به عقد حضرت عسکری (ع) درآوردند، چون از عالم رؤیا خارج گردیدم، از ترس مورد آزار قرار گرفتن، خواب را برای پدر و جدّم بازگو نکردم و این راز را در سینهی خود مخفی داشتم و از طرف دیگر محبّت حضرت عسکری روز به روز در قلبم افزون میگردید و به حدّی مشتاق به آن حضرت گردیده بودم که به بستر بیماری افتادم. پس آنچه طبیب در شهرهای روم بود برای من حاضر ساختند، ولی فایدهای نبخشید. قیصر وقتی از معالجهی بیماری من ناتوان گردید روزی به من گفت: ای نور دیده، آیا در دنیا آرزویی داری که برای تو عملی سازم؟ گفتم: ای جدّ من، طرق نجات را به سمت و سوی خود مسدود میبینم امّا فکر میکنم اگر مسلمانانی را که در زندان تو در حبس میباشند آزاد کنی ای بسا که عیسی مسیح و مادر او مریم مقدّس مرا شفا و سلامت دهند، جدّم قیصر به درخواست من عمل نمود و من هم اندکی عافیت از خود ارائه دادم و او نیز مشعوف گردید و دیگر مسلمین را محترم میداشت.
پس از سپری شدن چهارده شب از این ماجرا، در عالم رؤیا حضرت زهرا (س) را در حالی که حضرت مریم با هزار کنیز بهشتی همراه بود دیدم که به ملاقات من آمد و حضرت مریم به من فرمود: این خانم مجلّله، بهترین زنان عالم است و مادر همسر تو حضرت عسکری میباشد، پس من به دامان حضرت زهرا (س) چنگ زدم و از حضرت عسکری شکوه نمودم که او از دیدار من پرهیز دارد، حضرت زهرا (س) فرمود: چگونه فرزندم به دیدار تو آید در حالی که تو به خداوند شرک میورزی و بر مذهب نصارا میباشی! پس چنانچه رضایت خداوند و حضرت مریم را میطلبی و دوست میداری تا حضرت عسکری (ع) به دیدار تو آید پس بگو: «اشهد ان لا اله الّا الله و انّ محمّداً رسول الله»، وقتی این دو کلمهی مبارک را بیان نمودم حضرت زهرا (س) مرا به سینهی خود فشرد و فرمود: از این به بعد منتظر رؤیت فرزندم باش که او را به سوی تو ارسال میدارم. از عالم رؤیا خارج شده و آن دو کلمه را همچنان بر زبان میراندم و منتظر زیارت حضرت عسکری (ع) بودم، چون شب بعد فرا رسید به خواب رفتم و حضرت عسکری را ملاقات نمودم. بشیر بن سلیمان گفت: چه طور شد که از میان اسراء سر در آوردی؟ گفت: حضرت عسکری مرا آگاه فرمود در شبی از شبها که در فلان موعد، جدّت قیصر، لشکری به جنگ با مسلمین خواهد فرستاد، پس تو خودت را به طوری که شناسایی نشوی در جمع کنیزان و خدمه بیفکن و در طی مسیر، تو، راهت را جدا کن و البته من نیز چنین کردم و لشکر مسلمین ما را یافته و اسیر نمودند و آخرِ کارِ مرا هم که دیدی و تا الان غیر از تو هیچ کس بر هویت واقعی من که دختر پادشاه روم هستم آگاهی پیدا ننموده و آن مردی که در تقسیم غنیمت به سهم او افتادم از نام من پرسش نمود گفتم «نرجس». از او پرسیدم: عجیب است با اینکه اهل فرنگی امّا زبان عربی را نیکو میدانی! گفت: این به خاطر کثرت علاقهی جدّم به من بوده است، او زن مترجمی را که هم زبان عربی میدانست و هم فرنگی استخدام نمود که هر بامداد میآمد و زبان عربی را به من آموزش میداد. بشیر بن سلیمان میگوید: پس از طی این مراحل، او را خدمت حضرت هادی (ع) به سامرا بردم و حضرت به او خطاب نموده و فرمود: میخواهم تو را به یکی از دو چیز معزّز بدارم، تو کدام را برمیگزینی: ده هزار اشرفی به تو بدهم یا تو را به شرافت جاویدان بشارت دهم؟ گفت: مال نمیخواهم، بلکه بشارت به شرافت ابدی و همیشگی را خواهانم. حضرت هادی علیهالسّلام فرمود: بشارت باد تو را به فرزندی که حاکمیّت بر شرق و غرب جهان در اختیار او خواهد بود و زمین را از قسط و عدل پُر خواهد نمود بعد از آنکه از ظلم و ستم پر شده باشد. پرسید این فرزند از چه کسی به وجود خواهد آمد؟ حضرت هادی (ع) فرمود: از آن کسی که رسول خدا تو را برای او خواستگاری نموده، یعنی حضرت عسکری. پس حضرت هادی (ع) کافورِ خادم را طلبیده و به او فرمود: برو خواهرم «حکیمه خاتون» را بیاور. چون حکیمه وارد شد، حضرت فرمود: این همان کنیز است که اوصافش را میگفتم، حکیمهخاتون او را به آغوش کشیده و مورد لطف قرار داد، پس حضرت هادی (ع) فرمود: ای دختر پیامبر خدا، او را به خانهی خودت مشایعت کن و واجبات را به او تعلیم کن که همانا اوست همسر حضرت عسکری (ع) و مادر پر افتخار حضرت بقیّة الله الاعظم عجّل الله تعالی فرجه.
و امّا طلوع حضرت امام عصر را به عالم دنیا از زبان حکیمه خاتون بشنویم و او دختر حضرت امام محمّد تقی الجواد (ع) است که در این خصوص به عنوان شاهد عینی بر این ولادت بزرگ چنین میگوید:
هنگام غروب آفتاب در منزل عسکری (ع) بودم، خواستم بروم حضرت فرمود: عمّه امشب را نزد ما بمان و بیتوته کن که خداوند مولود صاحب کرامتی عنایت خواهد فرمود، عرض کردم از چه کسی؟ فرمود: از نرجس. حکیمه میگوید: رفتم نزد نرجس در حالی که هیچ اثری از حاملگی در او دیده نمیشد، پس مراجعت نمودم به نزد حضرت عسکری (ع) و گفتم: یابن رسول الله، من در مخدّره، نرجس خاتون هیچ نشانهای از بارداری نمیبینم! حضرت در حالی که لبخندی روی لب داشت فرمود: حمل نرجس موقع طلوع فجر تجلّی خواهد یافت و این را دانسته باش که مثال فرزند من مثال حضرت موسی علیهالسّلام است و حمل او نیز مشخّص نگردید تا لحظهی ولادت، زیرا فرعون در تعقیب حضرت موسی (ع) بطن بانوان حامله را میدرید و این آقازاده هم نظیر حضرت موسی است. حکیمه خاتون میگوید: در آن شب، مدام مراقب حال نرجس بودم تا طلوع فجر رسید و نرجس هم در خواب بود، ناگهان مضطربانه از خواب جست و من او را به آغوش گرفتم، در همین حین بود که حضرت عسکری (ع) صدا زد: ای عمّه بخوان سورهی قدر را. من شروع نمودم به تلاوت سورهی قدر. دیدم جَنینِ نرجس خاتون همراه من سورهی قدر را میخواند، حکیمه گفت: مضطرب شدم، ناگهان برادرزادهام فریاد زد: ای عمّه از امر الهی تعجّب نکن، زیرا خداوند متعال به حکمت و قدرت کاملهی خودش ما را در صغر سن ناطق میفرماید و در کبر سن، حجّت روی زمین قرارمان میدهد. وقتی کلام حضرت عسکری (ع) تمام شد، نرجس خاتون از نظرم غائب گردید و آن مخدّره را نمیدیدم، گویا بین من و او پرده و حجابی پدید آمده بود، پس فریادکنان رفتم به خدمت حضرت عسکری (ع)، امّا آن حضرت فرمود: ای عمّه برگرد، نرجس را در محلّ خودش خواهی یافت. چون برگشتم حجاب از میان رفته بود و لمعهی نوری چشمم را خیره مینمود. در همان اثناء مولود مسعود آسمانی را دیدم که به سجده افتاده و انگشت سبّابهی مبارک خود را به طرف آسمان بلند نموده و چنین میگوید: «اشهَدُ انْ لا اله الّا الله وحده لا شریک له و اَنَّ جدّی رسول الله و اَنَّ ابی امیرالمؤمنین وصی رسولالله»، سپس همهی امامان معصوم را اسم برد تا به خودش رسید و فرمود: «اللهم انجزلی وعدی و اتمم لی امری و ثبّت وطأتی و املاء الارض بی عدلاً و قسطا»، خدایا وفا كن وعدهی نصرتی را که به من فرمودهای و تمام کن امر خلافت و امامت مرا و ثابت گردان استیلاء و انتقام مرا از اعداء و پُر کن زمین را به دست من از عدل و داد. پس حضرت عسکری (ع) صدا زد: ای عمه فرزند مرا نزد من بیاور. چون بالای سر امام عصر رفتم تا او را بغل گرفته و به پدرش برسانم دیدم بر ذراع راست آن مولود مبارک نوشته شده:
جاءَ الحقُّ و زَهَقَ الباطلُ انَّ الْباطلَ کانَ زَهوقاً
حق طلوع نمود و باطل مضمحل و نابود گردید، همانا باطل را جز زوال سرنوشتی دیگر نمیباشد (اسراء ـ 81)
حکیمه میگوید: مولود معظّم را نزد پدر بزرگوارش حضرت عسکری (ع) بردم، تا چشم مولود بر باب گرام افتاد سلام نمود، پدر او را گرفت و بوسید و بر کف دست چپ خود نشانید و دست بر سر مبارک مولود میکشید و فرمود: ای فرزندم، به قدرت حضرت کبریایی سخن بگو، پس حضرت صاحبالامر اول استعاذه نمودند سپس گفت: «وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَیالّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الارض و نَجْعَلَهُم ائمّةً و نَجْعَلَهُمُ الوارثین و نُمَکِّنَ لَهُم فی الارض و نُریَ فرعونَ وَ هامانَ وَ جُنودَهُما مِنْهُم ما کانوا یَحْذَرُون»، این آیهی کریمهی پنج و شش از سورهی قصص است که موافق با احادیث معتبره و صحیحه، در شأن آن حضرت و آباء گرام ایشان نازل شده و ترجمهی ظاهری آیه این است: میخواهیم منت گذاریم بر جماعتی که ظالمانِ زمین، ایشان را ضعیف گردانیدهاند و میخواهیم ایشان را پیشوا قرار دهیم و میخواهیم ایشان را وارثان زمین کنیم و زمین را به تمکین ایشان وادار سازیم و میخواهیم نشان دهیم به فرعون و هامان (کنایه و اشاره به دشمنان امامان معصوم) و جنود آنها، آنچه را از ایشان منع و تحذیر نمودند.
شیخ الطائفة المُحِقّة و مُحیی مراسم طریقة الحقََّة ابوجعفر الطوسی، در کتاب «غیبت» از امیرمؤمنان علی ـ علیه افضل الصّلوات و السّلام ـ روایت میکند در تفسیر آیهی وَ نُریدُ... الخ که حضرت میفرماید: اشارهی آیه در مورد ضعیفشدگان در زمین، منظور و مقصودش آل پیغمبرند که خداوند، مهدیِ آنها را برانگیزد تا ایشان را عزیز و دشمنانشان را ذلیل فرماید.
کلامی است از جمله اخبار غیبی امیرمؤمنان علی (ع) که طی آن به امام زمان ما اشاره مینماید، در نهجالبلاغه است که حضرت فرمود:
چون اوضاع عالم به آنجا برسد (که از هر سو بلوا و آشوب و ظلم و ستم به وقوع بپیوندد) آقای بزرگوار ظاهر شود و بر تخت سلطنت (بر کلّ جهان) قرار گیرد، انصار و یاران این آقا از هر سو همچون پارههای ابر که در فصل پاییز جمع شده، به هم میپیوندد و به دور او گرد آیند و مهدی و پیروانش بر دینِ حق، پایدار باشند.
در غیبت نعمانی است که امیرالمؤمنین فرمود: ای شیعیان، شما را آنچنان میبینم که مانند شتران در پی چراگاه هستید و مهدی را جستجو نمیکنید. این کلام حضرت ضمن غیبگویی ایشان، حاوی واقعیّتی تلخ و ناگوار است که ما در عصر و زمان خود شاهدیم و میبینیم که همه، سر در آخور دنیا فرو کرده و سرگرم مسائل و مشاکل دنیایی خود هستیم و امام عصر که قائم مقام خدا و خلیفةالله است را محدود به چند چراغ در نیمهی شعبان کردهایم. شکی در این نداریم که به دنیا قدم نهادهایم تا زندگی کنیم، اما ای هوشیار، نیامدهایم تا بردگی دنیا کنیم و مباد که هدف از خلقت را مَنْسیِّ خواطر کنیم که ذات اقدس الهی فرمود: «ما خَلَقتَ الجِنِّ وَ الاِنس الّا لِیَعبُدون (ای لیعرفون) (ذاریات ـ 56)»، من جن و آدم را نیافریدم مگر برای بندگی خودم نه بندگی دنیا. گرچه خدا غنی از عالمین است اما انسان پای به عالم وجود نهاده تا در مسیر معرفةالله گام بردارد نه در راه معرفةالنّفس و الدنیا. در کتاب «تنبیه الخواطر» صفحهی 362 از پیامبراکرم (ص) چنین آورده: «حُبُّ الدنیا و حبُّ الله لا یَجْتَمِعان فی قلبٍ ابََداً»، دوستی دنیا و دوستی خدا در یک قلب جمع نمیشود و یادمان نرود جمع دنیا و آخرت از نیرنگهای نفس است.
آیا یک منتظر واقعی امام عصر باید در سال فقط یک روز به یاد امام زمانش باشد یا هر دقیقه و ساعت و روز آقای غائب را طلب کند و اصلاح امر فرج او را از خدا دمادم مسئلت کند؟ آیا نمازهای واجبه را که میخوانی دست به سوی آسمان بلند میکنی و ظهور آقای زمین و زمان را از خدا درخواست مینمایی؟ که اصل نماز، وجود مقدّس امام عصر است. آیا آب که مینوشی آقا را صدا میزنی؟! که آب حیاتِ واقعی ایشان است؟ آیا غذا که میخوری آقا را یاد میکنی؟! که غذای واقعی روح و جسم ایشان است. آیا به ساعت که مینگری به یاد ساعت ظهور میافتی؟! آیا هر بامداد که خورشید را نظاره میکنی به یاد خورشید جمالِ دلآرای حضرت مهدی (ع) میافتی و بر او سلام و صلوات ارسال میداری؟ آیا هر شامگاه که شمس به غروب میرود، این غم دلت را فرامیگیرد که یک روز دیگر هم تمام شد و مولای ما نیامد؟ آیا شده هر زمان به خواب میروی به این فکر باشی که خدا کند صبح که برای اقامهی صلوةالفجر برمیخیزم آقای کائنات ظهور کرده باشد و بساط غیبت کبری برچیده شده باشد؟
ای جوان که برای امام زمانت سالی یکبار کوچه را الوان و چراغان میکنی! آیا لحظهای که سوار بر مرکب گناه میشوی هیچ میدانی یک چراغ از چراغهای انتظار کوچهی دلت را به روی امام حیّ و زندهی زمان خاموش کردهای؟
ای مدّعی انتظار! آیا راز دلگیر بودن غروب جمعهها را نمیخواهی درک کنی؟! آیا نمیدانی که از سیاهی دل است که غروب جمعه دلگیر است؟
ای مشتاقان ظهور، آیا میدانید چنانچه امام عصر ظهور فرماید و شما و احوالتان اینگونه که هست باشد با شما چه خواهد کرد؟ تو آمادهی ظهوری؟! با کدام پا میخواهی آقا را استقبال کنی؟! همان پایی که چند لحظه قبل در معصیت و نافرمانی خدای مهدی بود؟
ای منتظر! با کدام دست به سینه و دست خود میزنی که «عجّل علی ظهورک»؟ با همان دستی که لحظاتی پیش در حال جابجائی اموال مُکتسبهی از مُحَرَّم بود؟! با همان دستی که وجه مظلوم و بیگناهی را سرخ نمود و ناحق نوشت و حیثیّت مؤمن درید؟! با کدامین دل طالب ظهوری؟ همان دل که مالامال از کینه و نفرت و عناد و عَصَبیَّت است؟! با کدامین قلب، خدای خود را در ارسال بازماندهاش میخوانی؟ همان قلبی که از عصیان و تباهکاری و شیطنت و لهو و لعب لبریز گردیده؟! همان قلبی که با رفتارش موجبات شکستن قلب سکّاندار عالم وجود را فراهم آورده؟! با کدامین چشم جستجوگر فرج هستی؟ همانکه عادت به نظارهی محرّمات کرده؟! با کدامین گوش استماع صوراسرافیل را به انتظار نشستهای؟ همو که شنوندهی زشتی است؟! با کدامین دهان، داعی ظهوری؟ همو که وسیلهی غیبت است و از خوردن گوشت تن مؤمن ابائی ندارد؟!
انسان تا وقتی سر در اطاعت شیطان دارد و غوطهور در بحر معاصی است نمیتواند یک منتظر حقیقی باشد.
ای جوانان و ای کهنسالان، ای آقایان و بانوان، چنانچه به واقع، منتظر ظهور امام عصر میباشید، باید در مقابل نفس امّاره قیام کنید و نفس لوّامه را احیاء کنید و توبهی نصوح از تمامی گناهان صغیره و کبیره نمایید و پاک و پاکیزه شوید و با انابه و ابتهال و استغفار و جبران مافات به استقبال ظهور موفورالسُّرور صاحبالامر بشتابید، پس چون طهارت روح و جسم حاصل آمد آنگاه بگو:
یا فارس الحجاز اغثنی یا ابا صالح المهدی ادرکنی
در کتاب غیبت نعمانی است که شخصی به حضور امیرمؤمنان آمده و عرضه داشت: یا اباالحسن، ما را از مهدی خودتان آگاه نمایید، حضرت فرمود: چون قرنها بر مردم گذشت و تعداد مؤمنین حقیقی اندک شد، در آن هنگام او ظهور خواهد کرد. راوی گفت: یا اباالحسن، مهدی از چه طایفهای است؟ فرمود: از بنی هاشم است و او مردی آمادهی کارزار است، مغلوب کنندهی دشمنان، پیروز و شجاع است، او مردی نیرومند است و او شمشیری از شمشیرهای خداست، فرق او به قلّهی عظمت میساید... در این جا امیرمؤمنان علیهالسلام دعا میکند و ما هم همین دعا را زمزمه مینماییم:
خدایـا با بیعت کردن با مهـدی، مـردم را از ناراحتـیهـا خـارج کن
خدایـا با بیعت کردن با مهـدی، مسلمین را از پراکندگی نجـات بخش
سپس امیرمؤمنان (ع) با دست مبارک اشاره به سینهی خود کرد و فرمود: چه بسیار مشتاق دیدار تو هستم ای مهدی.
شیخ صدوق متوفی 381 در کمال الدین و تمامالنعمة چنین آورده: امیرمؤمنان (ع) فرمود: قائم ما غیبتی طولانی خواهد داشت و شیعیانِ حقیقی را چنان میبینم که برای یافتن او دشت و صحرا را زیر پا گذارند و او را نیابند. اِعملوا: بدانید شیعیان واقعی در زمان غیبت مهدی، در دین خود (یعنی در اتّصالشان به مهدی) ثابت بمانند و به خاطر طولانی شدن غیبت، منکر او نخواهند شد و آنها در قیامت با من همراه خواهند بود.
علامهی مجلسی متوفی 1111 در بحارالانوار میگوید: گروهی از اصحاب در محضر امیرمؤمنان بودند، حضرت به فرزند خود امام حسن (ع) فرمود: مرحبا ای پسر پیغمبر، در همان حین امام حسین (ع) وارد شد، حضرت به او فرمود: پدر و مادرم به فدای تو ای پدر فرزند بهترین کنیزان (یعنی نرجس خاتون)، اصحاب عرضه داشتند: یا امیرالمؤمنین، چرا به امام حسن آنگونه خطاب نمودی و به امام حسین اینگونه؟ و مقصودتان از فرزند بهترین کنیزان چه کسی است؟ امیرمؤمنان فرمود: او (یعنی مهدی) گمشدهای است که از وطن و اقارب خود دور و مهجور است نام او (م ح م د) است و او فرزند حسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین است. در همان لحظه امیرمؤمنان دست مبارک خود را بر سر امام حسین کشیدند و فرمودند: همین حسین، همین حسین.
خواجه نصیر الدّین طوسی متوفی 672 هجری که تألیفات بسیاری دارد و مهمتر از همهی آثارش کتابی است در علم کلام به نام «تجرید» که بارها علماء بر آن شرح نوشتهاند، در همین کتاب، علّت غیبت امام عصر را چنین میگوید: «وجودٌ لطفٌ و تَصَرُّفه لطفٌ آخر و غیبتُهُ منّا»، وجود صاحب الأمر که محور عالم امکان است، خود لطفی بزرگ از ناحیهی خداوند است و تصرّف ایشان در امور جهان خلقت، لطفی دیگر است و اگر چنانچه امام عصر به حسب ظاهر در میان ما نیستند از عدم قابلیّت و فقد لیاقت ما مردم است.
در خاتمه عرض میکنم: آنات و لحظات کثیرالفیّاضی را سیر مینماییم، نکند خدای ناکرده از لجنهی غافلین باشیم و فیوضات منتشر در جوّ را از دست بدهیم و دل را به ظواهر سرگرم کرده و از ژرف نگری به روح ایّام غفلت ورزیم.
اگر چنانچه امکانات فراهم میبود به نسخهی شیخناالمرحوم المحدّث القمّی فی مُحَرَّرَةِ المسمّی بالمفاتیح عمل مینمودیم و آن عزیمت به سرداب مقدّس است که میگوید: «وَ یَسْتَحَبُّ زیارَتُهُ علیه السّلام فی کل زمانٍ و مکان و الدّعاء بِتَعْجیلِ الْفَرَجِ عِنْدَ زیارَتِهِ و تَتَأَکَّدُ زیارَتُهُ فی السّرداب بسر من رای وَ هو المُتَیَقَّنُ ظهورُه و تَمَلُّکُه و اَنَّهُ یَملا الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا»، مستحب است زیارت نمودن امام عصر علیهالسّلام در هر زمان و هر مکان و مستحب است دعا نمودن برای تعجیل در ظهور ایشان، و زیارت آن حضرت در سرداب مقدّس در شهر سامراء تأکید شده و ظهور صاحب العصر حتمی و یقینی است و همینطور مالکیّت حضرت بر کلّ عالم از قطعیّات است و آن حضرت، زمین را از عدل و قسط اِشباع خواهد فرمود بعد از آنکه از ظلم و ستم لبریز شده باشد.
و همچنین بر سالک حضرت حجّت (ع) سزاوار است عزیمت به بغداد (البته مشروط به استطاعت و منوط به مساعدت شرایط و میسور بودن) و زیارت نمودن از چهار نائب خاصّ امام زمان یعنی اوّل، «عثمان بن سعید اسدی عَمْرَوی»، دوّم، فرزندش «محمّد بن عثمان بن سعید عمروی»، سوّم، «شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی»، چهارم، «شیخ جلیل القدر ابوالحسن علی بن محمّد سَمُری»، رضیالله تعالی عنهم که بنا به نقل محدّث قمی، برخی از علماء، قائل به عصمت نُوّاب اربعه شدهاند (که البته این ادّعا از باب مبالغه است) و همچنین سزاوار است در بغداد زیارت شود سرباز صاحب نام امام عصر یعنی «شیخ اجل ابی جعفر محمّد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی» متوفی 328/329 هجری که زعیم العارفین است و سفراء الحجّة یعنی نوّاب اربعهی خاصّ حضرت را درک کرده و اخبار و احادیث را از دست اوّل آن اخذ نموده و برخی از علماء معتقدند که کتاب شریف کافی او که یکی از کتب اربعهی متقدّمین است به محضر امام عصر عرضه شده و آن حضرت فرموده است: «الکافی کافٍ لشیعتنا»، یعنی همین کتاب کافی، شیعیان ما را بس است.
حضرت صاحب الزّمان در سال 255 هجری در سامراء متولّد شدند و به قدرت کامله و تامّه و جامعهی الهی، تاکنون که سال 1425 است، 1170 سال از عمر شریف ایشان سپری گردیده و در سال 260 که پدرشان حضرت عسکری (ع) به شهادت رسید، چون دستگاه جائر خلافت عبّاسی پیگیری شدید برای یافتن و كشتن امام نمود حضرت آغاز غیبت صغری نمود و این غیبت كه حدوداً 74 سال طول كشیده تقسیم شده به 48 سال که عثمان بن سعید عمری و فرزندش محمد بن عثمان نیابت خاص حضرت را داشتهاند و سپس 26 سال که حسین بن روح نوبختی و ابوالحسن علی بن محمد السمری نائب خاص حضرت بودهاند. آخرین نائب خاص در دورهی غیبت صغری علی بن محمد سمری است كه در سنهی 329 هجری وفات نموده و همین سال یعنی 329، آغاز غیبت كبری است كه تاكنون 1096 سال است كه از شروع دورهی غیبت كبری امام عصر (ع) میگذرد الی زماننا هذا.
این نسخه را در شب طلوع موعود مُنْتَظَرْ (عج) از دست مبارك حضرت ابوعبدالله الصادق (ع) بگیرید و بكار بندید كه برای همین ایّام و لیالی تلخ و سنگین عصر غیبت و انتظار عنایت فرموده:
اللهم عرّفنی نفسـك
خدایا خودت را به من بشناسان
فانـك ان لـم تعرّفنی نفسك لـم اعـرف نبیّك
چه اگر خودت را به من نشناسانی هرگز نشناختهام نبیّ تو را
اللهم عرّفنی رسولك
خدایا رسولت را به من بشناسان
فانك ان لم تعرّفنی رسولك لم اعرف حجّتك
چه اگر رسولت را به من نشناسانی، هرگز نشناختهام حجّت تو را
اللهم عرّفنی حجّتك
خدایا حجّت خودت را به من بشناسان
فانك ان لم تعرفنی حجتك ضللتُ عـن دینـی
چه اگر حجّتت را به من نشناسانی از مسیر
دینمداری خودم به سیاهی ضلالت و گمراهی كشیده خواهم شد
حیف است این شعر در خاتمهی محرّره مغفولٌ عنه واقع شود:
گـل نرگـس فــدای رنـگ و بـویـت نصیـبــم كـی شــود دیــدار رویـت
گــل نـرگــس نـكـن تــو ناامیـدم كــه عمــرم داده و مهـرت خریــدم
بیـــا ای صـاحـب دلـهــای خستــه كه قلب عالــم از هجــرت شكستــه
در شب نیمهی شعبان فراموش نكنیم از جملهی موجبات رحمت، زیارت حضرت سیّدالشهداء است كه آن حضرت باب الله الأعظم و رحمة الله الواسعه است.
فرمود هركس بخواهد با انبیاء و ملائك مصافحه كند و كُفْو فرشتگان شود، شب نیمهی شعبان (امشب) زیارت اباعبدالله الحسین علیه السّلام را ترك نكند، چه آنكه ارواح صد و بیست و چهار هزار پیغمبر از خدا اجازه میخواهند تا به زیارت آن حضرت عزم كنند و مجاز میشوند و مشرّف میگردند.
چه مناسبت دارد زیارت امام حسین علیهالسلام در شب نیمهی شعبان كه ولادت مسعود حضرت بقیة الله الأعظم علیه السّلام است؟ آخر آن پدر، لب تشنهی كربلا، حسین است و این پسر ولی دم و طالب خون است:
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطانا
لذا ما را هدایت فرمودند كه در شب و روز نیمهی شعبان از زیارت امام حسین علیه السّلام غفلت نورزیم و به وسیلهی زیارت، بشارت ببرید و بگویید:
آقا یا ابا عبدالله، چشمتان روشن باد،
ولی دم و طالب ثار، مهدیِ مادرت زهرا (س) قدم به عالم نهاد.
كلام را با نجوای حضرت صادق (ع) در فراق و غیبت فرزندش مهدی (عج) به انتها میبریم:
سَیِّدی غَیْبَتُكَ وَصَلَتْ مُصابی بِفَجایِعِ الأبد:
امام صادق علیه السّلام فرزندش مهدی صلوات الله علیه را با عنوان "بزرگ من"، خطاب میكند و میفرماید: ای سیّد من، این غیبت توست كه ما را به فجایع دائمی مبتلا نموده.
خدای متعال، به عظمت محمّد و آل محمّد (ص) امر فرج قائم آل محمّد (ص) را اصلاح فرماید و با ظهور آن حضرت چشمان رمقدیدهی ما را به جمال اَنور و ملكوتی ایشان روشن و منوّر و بینا فرماید.
و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله الطّاهرین، سیـُّما بقیة اللّه تعالی فی الأرضین.
الفقیـر الی اللّـهالغنـی سیّــد محسـن كاظمینـی بروجـردی
عاملــه الـلّـه بلـطـفـه الخفـیّ و الجــلیّ
«سالروز ولادت امـام عصـر (عج)»
«نیمهی شعبان ـ 1425ه.ق»