تبلیغات «اشكبار بر تربت باقر العلوم (ع)»
سلام و صلوات بر تو ای سرور ما ای اباجعفر، ای محمّد بن علی، ای دوستِ خدا و ای دوست فرشتگان نزدیك به خدا، ای شكافندهی علوم نخستین و واپسین، ای بندهی صالح، ای مطیع تمام عیار خدا، ای شهید و ای پسر شهید و ای پدر شهید، ای پسر رسول خدا و ای زادهی حیدر كرّار علی و ای خلف مام دو گیتی فاطمهی زهرا (س)، ای دلیل خدای بزرگ بر مردم، ای سیّد ما و سرپرست ما، همهی ما رو به سوی تو داریم و تو شفیع ما باش و ما از كانال تو به خدا پناه میبریم، تو پیش قدم باش بین ما و نیازهای خاصّ و عام ما، ای آبرومند در پیشگاه خدا، تو برای ما از خدا عفو و بخشش را خواهش كن، آمین.
باقـرا نـوری فروزنـده تویـی پنچمین خورشید تابنده تویـی
معضل دین را شكافنده تویـی زان سبب تا حشر پاینده تویی
یـا عـزیــز كبریــا یاذَالعــلا یـا وجیهـاً عنــده اشفـع لنــا
«هفتم ذیحجّة الحرام» مصادف است با سالگشت عروج شهادت گون امام محمد باقر علیه السلام، پس برآنیم تا از این رهگذر، معرفتی به برخی مقامات آسمانی آن حضرت به طور اجمال پیدا كنیم و عرض احترام و ادبی باشد هر چند اندك نسبت به آن ذوّات مقدّسه: اسماعیل بن محمّد نقل میكند كه امام محمد باقر (ع) فرمود: قبل از آنكه پدرم امام سجّاد وفات یابد او مرا طلبید و صندوقی را كه نزدش بود بیرون آورد و فرمود: ای محمّد: «اِحْمِلْ هذَا الصُّندوق»، این صندوق را ببر، پس آن را در حالتیكه چهار نفر چهار طرف آن را گرفته بودند بردند، چون حضرت سجّاد وفات كرد برادران امام باقر آمدند و ادّعا كردند كه از آنچه در میان صندوق بود سهم ما را بده، امام محمد باقر (ع) فرمود: به خدا كه از برای شما چیزی در آن نبود و اگر از برای شما چیزی در آن میبود، پدرم آن را به من نمیداد و در آن صندوق سلاح و كتب رسول الله بود (كه از علائم و مختصّات امام معصوم علیه السّلام است) كه از هر امام معصوم به امام معصوم بعدی منتقل میشود و نه به احدی دیگر.
سید بن طاووس روایت میكند به سند معتبر از امام جعفر صادق (ع) كه سالی «هشام بن عبدالملك» به حج آمد و در آن سال من در خدمت پدرم امام محمّد باقر (ع) به حج رفته بودم، پس در مكّه روزی در جمع مردم گفتم: حمد میكنم خداوندی را كه محمّد (ص) را به راستی و پیامبری فرستاده است و ما را به آن حضرت گرامی گردانیده، پس ماییم برگزیدگان خدا بر خلق و پسندیدگان خدا از بندگان او، و خلفاء خدا در زمین، پس سعید كسی است كه متابعت ما كند و شقی كسی است كه مخالفت ما نماید و ما را عداوت ورزد. پس برادر هشام این خبر را به او رسانید و در مكه مصلحت ندید كه متعرّض ما شود ولی وقتی آن ملعون به دمشق رسید و ما به سوی مدینه برگشتیم، پیكی به سوی عامل مدینه فرستاد كه پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستد، چون وارد دمشق شدیم سه روز ما را بار نداد و در روز چهارم ما را به مجلس خود طلبید، چون داخل شدیم آن ملعون بر تخت پادشاهی خود تكیه زده بود و لشكر خود را مسلّح در دو صف در برابر خود نگاه داشته بود و تودهی خاك كه نشانهی تیر را روی آن قرار بدهند را در برابر خود ترتیب داده بود و بزرگان قومش در حضور او تیر میانداختند، چون داخل خانهی او شدیم پدرم در جلو میرفت و من از عقب او میرفتم، چون نزدیك آن شقی رسیدیم به پدرم گفت: با بزرگان قوم خود تیراندازی كن، پدرم امام محمد باقر (ع) گفت: من پیر شدهام و اكنون از من تیراندازی برنمیآید، اگر مرا معاف كنی بهتر است، آن شقی سوگند یاد كرد كه به حق آن خداوندی كه ما را با دین خود و پیغمبر خود عزیز گردانید كه تو از این امر معاف نمیباشی، پس هشام به یكی از مشایخ بنی امیّه اشاره كرد: تیر و كمان خودت را به او بده تا بیندازد، پس پدرم كمان را از آن مرد گرفت و یك تیر از او گرفت و در زه كمان گذاشت و به قوّت امامت كشید و بر میان نشانه زد، پس تیر دیگر گرفت و بر فاق تیر اول زد كه آن را با پیكان به دو نیم كرد و در میان نشانه محكم شد، تا آنكه چند تیر همینطور پیاپی افكند كه هر تیر بر فاق تیر قبلی فرود آمد و او را به دو نیم كرد و هر تیر كه آن حضرت میافكند بر جگر هشام مینشست و رنگ شومش متغیّر میشد، تا آنكه در تیر نهم بیتاب شد و گفت: خوب تیر انداختی ای ابوجعفر، و تو ماهرترین عرب و عجمی در تیراندازی، چرا میگفتی كه من بر آن قادر نیستم؟ پس از آن تكلیفی كه بر حضرت باقر در تیراندازی كرده بود پشیمان شد و از همانجا عزم قتل پدرم را نمود و لذا سر خود را به زیر افكنده و تفكّر میكرد و من و پدرم حضرت باقر هم در برابر او ایستاده بودیم، چون ایستادن ما به طول انجامید، پدرم در خشم شد، چون حضرت بسیار خشمناك میشد نظر به سوی آسمان میكرد و آثار غضب از جبین مباركش ظاهر میگردید، چون هشام آن حالت را در پدرم مشاهده نمود از غضبِ آن حضرت ترسید و او را بر بالای تخت خود طلبید و من از عقب او رفتم، چون به نزدیكی او رسیدیم، برخاست و پدر مرا در بر گرفت و در دست راست خود نشانید، پس رو به سوی پدرم گردانید و گفت: پیوسته باید كه قبیلهی قریش بر عرب و عجم فخر كنند كه در میان ایشان چون تویی هست، مرا خبر ده كه تیراندازی را چه كسی تعلیم تو كرده است و در چه مدّت آموختهای؟ پدرم فرمود: میدانی كه در میان اهل مدینه این مهارت شایع است و من در نوجوانی چند روزی را با او محشور بودم ولی از آن زمان تا به حال آن را ترك كردهام و چون شما مبالغه كردید و سوگند دادید، امروز كمان به دست گرفتم، هشام گفت: مثل این كمانداری هرگز ندیده بودم، ای اباجعفر در این امر آیا مثل تو هست؟ حضرت باقر (ع) فرمود: ما اهل بیت رسالت، علم و كمال و اتمام دین را كه حق تعالی در آیهی سوم سورهی مائده میفرماید: «الیوم اكملتُ لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الاسلام دِیناه»، به ما عطا كرده است را از یكدیگر میراث میبریم و هرگز زمین خالی نمیباشد از یكی از ما كه در او كامل باشد آنچه دیگران قاصرند. چون هشام این سخن را از پدرم شنید، بسیار در غضب شد و صورتش سرخ شد و چشم راستش كج شد و اینها علامت غضب او بود و ساعتی سر به زیر افكند و ساكت شد، پس سر برداشت و به پدرم امام باقر گفت: آیا نسبت ما و شما كه همه فرزندان عبد منافیم یكی نیست؟ پدرم فرمود: چنین است، ولی حق تعالی ما را مخصوص گردانیده از مكنون سرّ خود و حاصل علم خود به آنچه دیگری را به آن مخصوص نگردانیده است، هشام گفت: آیا چنین نیست كه حق تعالی محمّد را از شجرهی عبد مناف به سوی كافّهی خلق مبعوث گردانیده است از سفید و سیاه و سرخ، پس از كجا این میراث مخصوص شما گردیده است؟ و حال آنكه پیامبر بر جمیع خلق مبعوث است و خدا در قرآن میفرماید: «وَلله میراث السّموات و الارض (آل عمران ـ 180)»، پس به چه سبب میراث عالم، مخصوص شما شد و حال آنكه بعد از محمّد پیامبری مبعوث نگردید و شما هم پیامبر نمیباشید، پدرم حضرت باقر (ع) فرمود: از آنجا ما را مخصوص گردانیده كه به پیامبر خود وحی فرستاد: «لا تحرك بِهِ لسانك لِتَعْجَلَ به (قیامه ـ 16)»، و امر كرد پیامبر خود را كه مخصوص گرداند ما را به علم خود و به این سبب حضرت پیامبر (ص) برادر خود علی بن ابیطالب را مخصوص میگردانید به رازی چند كه از سایر صحابه مخفی میداشت، چون این آیه نازل شد: «وَ تَعِیَها اُذُنٌ واعِیَه (حاقه ـ 12)»، حفظ میكند آنها را گوشهای ضبط كننده و نگاه دارنده، پس پیامبر (ص) فرمود: یا علی من از خدا سؤال كردم كه آنها را در گوش تو گرداند، و به این سبب علی بن ابیطالب میگفت: پیامبر خدا هزار باب از علم تعلیم من كرد كه از هر باب آن هزار باب دیگر گشوده میشود. چنانچه شما راز خود را به مخصوصان خود میگویید و از دیگران پنهان میدارید، همچنین پیامبر (ص) رازهای خود را به علی میگفت و دیگران را محرم آنها نمیدانست و همچنین علی بن ابیطالب كسی از اهل بیت خود را كه محرم اسرار بود، به آن رازها مخصوص گردانید و به این طریق آن علوم و اسرار به ما میراث رسیده است، هشام گفت: علی ادّعا میكرد كه علم غیب میداند و حال آنكه خدا در علم غیب خود كسی را شریك و مطّلع نگردانیده است پس چطور این دعوی را میكرد؟ پدرم امام باقر (ع) فرمود: حق تعالی بر پیامبر كتابی فرستاد، در آن كتاب بیان كرد آنچه بوده و خواهد بود تا روز قیامت، چنانچه فرموده است: «و نزلنا علیك الكتابَ تِبیاناً لكل شیءٍ (نحل ـ 89) و مَوعِظَة للمتقین»، و باز فرموده است: «و كلَّ شیءٍ اَحْصَیْناهُ فی اِمامٍ مبین (یس ـ 12)»، و باز فرموده است: «ما فَرَّطْنا فِی الْكِتابِ مِنْ شیءٍ (انعام ـ 38)»، پس حق تعالی وحی فرستاد به سوی پیامبر خود كه هر غیب و سرّ، كه به سوی او فرستاده البته علی را بر آنها مطّلع گرداند و پیامبر امر كرد علی را كه بعد از او قرآن را جمع كند و متوجّه غسل و تكفین و حنوط او شود و دیگران را حاضر نكند و به اصحاب خود گفت: حرام است بر اصحاب و اهل من كه نظر كند به سوی عورت من مگر برادر من علی كه او از من است و من از اویم و از اوست مال من و بر او لازم است آنچه بر من لازم است و اوست اداكنندهی قرض من و وفاكنندهی به وعدههای من، پس به اصحاب خود گفت: علی بن ابیطالب بعد از من قتال خواهد كرد با منافقان بر تأویل قرآن چنانچه من قتال كردم با كافران بر تنزیل قرآن و نبود نزد احدی از صحابه، جمیع تأویل قرآن مگر نزد علی (ع) و به این جهت رسول فرمود: عالمترین مردم به علم قضا، علی بن ابیطالب است، یعنی، او باید كه قاضی شما باشد و «عمربن خطّاب» مكرّر میگفت: «لَوْلاعلیٌّ لَهَلَكَ عُمَرَ»، اگر علی نمیبود عمر علاك میشد. عمر گواهی به علم آن حضرت میداد و دیگران انكار میكنند. پس هشام ساعتی طولانی سر به زیر افكند، پس سر برداشت و گفت: هر حاجت كه داری از من طلب كن، پدرم حضرت باقر (ع) فرمود: اهل و عیال من از بیرون آمدن من در وحشت و نگرانی به سر میبرند، استدعا دارم كه مرا رخصت مراجعت دهی، هشام گفت: رخصت دادم، در همین روز روانه شو. پس پدرم با او وداع كرد و من نیز چنین كردم و خارج شدیم.
خسـرو مُلـكِ وفـا و معـدن فضـل و سخــا
منبـع جــود و عطــا یعنـی امــام پنجمیــن
مقتـدای خلـق ابـی جعـفـر ولـی ذوالـمنــن
واقــف اســرار پنهـان، شهریـار ملـك دیـن
باب ذوالقـدرش امـام و مـادرش دخـت امـام
خود امام و نیست در این رتبه كس او را قرین
واجب الطاعـة، كریـم النّفـس، عظیـم الأقتـدار
سرور اهــل جهـان، محبــوب ربّ العالـمیـن
معجزاتش بیحد و حصر است و ذاتش بی مثل
خاتــم پیغمبــران را اوسـت پنجــم جانشیـن
اوست آن نوری كه چون گردید تابان درجهـان
یافـت رونـق از ضیائـش نـور ایمـان و یقیـن
از شمایـل اشبـه مـردم به ختــم انبیـــاسـت
نیست در گفتــار، كـس همتـای او از نـاطقیـن
به هر حال اما صادق (ع) فرمود: چون به میدان بیرون خانهی هشام رسیدیم، در منتهای میدان، جماعت زیادی دیدیم كه نشستهاند، پدرم حضرت باقر پرسید: ایشان كیستند؟ دربان هشام گفت: قسّیسان و رهبانان مسیحیّت میباشند و در این كوه عالِمی دارند كه اعلم علمای ایشان است و هر سال یك مرتبه به نزد او میآیند و مسائل خود را از او سؤال میكنند و امروز به خاطر همین اجتماع كردهاند. امام صادق فرمود: پدرم امام باقر به نزد ایشان رفت و من نیز با او رفتم، پدرم سر خود را با لباسی پوشید كه او را نشناسند و با آن گروه نصارا به آن كوه بالا رفت و چون نصارا نشستند، پدرم نیز در میان ایشان نشست و آن عیسویان مسندها برای عالِم خود انداختند و او را بیرون آوردند و بر روی مسند نشاندند و او بسیار پیر بود و از شدت پیری ابروهایش بر روی چشمانش افتاده بود، پس ابروهای خود را به حریر زرد رنگی بر سر بست و شروع به نظارهی حاضران كرد، چون خبر به هشام رسید كه حضرت باقر (ع) به دیر نصارا رفت، شخصی از نزدیكان خود را فرستاد كه آنچه میان نصارا و امام باقر میگذرد به او خبر دهد، چون نگاه آن عالم نصرانی به پدرم امام باقر افتاد گفت: تو از ما هستی یا از امّت مرحومه؟ (یعنی از امّت محمّد) حضرت باقر (ع) فرمود: بلكه از امّت مرحومهام، پرسید: از علمای ایشان هستی یا از جهّال؟ فرمود: از جهّال ایشان نیستم، پس بسیار مضطرب شد و گفت: من از تو سؤال كنم یا تو از من سؤال میكنی؟ پدرم امام باقر گفت: تو سؤال كن، عالم نصرانی گفت: ای گروه نصارا، عجب امر غریبی است كه مردی از امّت محمّد میگوید كه تو سؤال كن، سزاوار آن است كه مسألهای چند از او بپرسم، پس گفت: ای بندهی خدا خبر ده مرا از ساعتی كه نه از شب است و نه از روز، پدرم امام باقر فرمود: مابین صبح است تا طلوع آفتاب، پس گفت: از كدام ساعات است؟ فرمود: از ساعات بهشت است و در این ساعت است كه بیماران ما به هوش میآیند و دردها ساكن میشود و كسی كه در شب به خواب نرفته در این ساعت به خواب میرود و خداوند این ساعت را در دنیا موجب رغبت راغبین به سوی آخرت گردانیده و از برای عمل كنندگان برای آخرت دلیل واضح ساخته و برای انكار كنندگان كه برای آخرت عملی انجام نمیدهند حجّتی گردانیده، اعلم علمای مسیحی گفت: درست گفتی، اكنون مرا خبر ده از آنچه شما ادّعا میكنید كه اهل بهشت میخورند و میآشامند ولی بول و غائط از ایشان خارج نمیشود نظیر آن در دنیا چیست؟ امام باقر فرمود: جنین است كه در شكم مادر میخورد آنچه مادر از آن میخورد ولی چیزی از او دفع نمیشود، عالم مسیحی گفت: مگر تو نگفتی كه از علماء ایشان نیستم؟! حضرت فرمود: من گفتم كه از جهّال ایشان نیستم، اعلم علمای مسیحی گفت: حال مرا خبر ده از آنچه ادّعا میكنید كه در بهشت هر چه از میوهها تناول میشود كم نمیشود و باز به حال خود است آیا در دنیا نظیری دارد؟ امام باقر (ع) فرمود: نظیر آن در دنیا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از آن بیفروزند، نور آن كم نمیشود و همیشه هست، عالم مسیحی گفت: ما هم اكنون مسألهای از تو سؤال میكنیم كه نتوانی جواب دهی، حضرت باقر فرمود: سؤال كن، نصرانی گفت: مرا خبر ده از مردی كه با زن خود همبستر شد و آن زن به دو پسر حامله شد و هر دو در یك ساعت متولّد شدند و در یك ساعت هم مردند و در وقت مردن یكی پنجاه سال از عمرش گذشته بود و دیگری صد و پنجاه سال زندگی كرده بود، حضرت باقر فرمود: آن دو فرزند، «عَزیز» و «عُزیز» بودند كه مادرشان در یك ساعت به ایشان حامله شد و در یك ساعت متولّد شدند و سی سال با یكدیگر زندگی كردند، پس حق تعالی عُزیز را قبض روح گردانید و بعد از صد سال دوباره روح حیات به او داده و او را زنده كرد و بیست سال دیگر با برادر خود زندگی كرد تا اینكه هر دو در یك ساعت وفات یافتند، پس آن عالم نصرانی گفت: از من داناتری را آوردهاید تا مرا زیر سؤال ببرید؟ به خدا سوگند تا این مرد در شام است دیگر من با شما سخن نخواهم گفت، هر چه خواهید از او پرسش كنید، به روایت دیگر: چون شب فرا رسید، آن عالم به نزد امام باقر آمد و معجزات مشاهده كرد و مسلمان شد، چون این خبر به هشام رسید و به او گفتند که خبر مباحثهی امام محمّد باقر (ع) با اعلم علمای نصرانی در شام منتشر شده و بر اهل شام، علم و كمال حضرت ظاهر گردیده، پس او جایزهای برای پدرم فرستاد و ما را به زودی روانهی مدینه كرد و در روایت دیگر است كه حضرت باقر را به حبس فرستاد و به او خبر دادند كه اهل زندان همه مرید او گردیدهاند، پس به زودی حضرت را روانهی مدینه كرد. هشام به خاطر آن باطن تاریكی كه داشت، پیش از ما پیك سریعی فرستاد تا در شهرهایی كه در سر راه است ندا كنند در میان مردم: دو فرزند جادوگر ابوتراب (یعنی علی بن ابی طالب (ع)) به نامهای محمّد بن علی و جعفر بن محمّد را كه من ایشان را به شام طلبیده بودم و ایشان متمایل گردیدهاند به سوی نصارا و متدیّن به دین ایشان شدهاند، هر كس به ایشان چیزی بفروشد یا به ایشان سلام كند یا با ایشان مصافحه نماید خونش هدر است.
چون پیك ظالم حاكم به شهر مدین رسید، بعد از او وارد آن شهر شدیم و اهل شهر درها را به روی ما بستند و ما را دشنام دادند و به ساحت علی بن ابیطالب (ع) ناسزا گفتند و هر چند همراهان ما مبالغه میكردند، آنها در نمیگشودند و آذوقه به ما نمیدادند، چون ما نزدیك دروازه رسیدیم، پدرم امام باقر (ع) با ایشان به مدارا سخن گفت و فرمود: از خدا بترسید، ما چنان نیستیم كه به شما گفتهاند و اگر چنان باشیم شما با یهود و نصارا معامله میكنید، چرا از مبایعهی ما امتناع مینمایید؟ در اثر تبلیغات سوء دشمن كه در آنها اثر كرده بود گفتند: شما از یهود و نصارا بدترید، زیرا كه آنها جزیه میدهند و شما جزیه نمیدهید، هر چند پدرم ایشان را نصیحت كرد سودی نبخشید و گفتند در را نمیگشاییم بر روی شما تا شما و چهارپایان شما هلاك شوید، حضرت باقر چون اصرار اشرار را مشاهده نمود، پیاده شد و گفت: ای جعفر تو از جای خود حركت مكن و كوهی در آن نزدیكی بود كه بر شهر مدین مشرف بود، امام باقر بر بالای كوه رفت و رو به جانب شهر كرد و انگشت بر گوشهای خود گذاشت و آیاتی كه حقتعالی در قصّهی شعیب پیغمبر فرستاده است و مشتمل بر مبعوث گردیدن شعیب بر اهل مدین و معذّب گردیدن ایشان به نافرمانی او بود، بر ایشان خواند تا آنجا كه حق تعالی میفرماید: «بقیة الله خیرٌ لكم ان كنتم مؤمنین (هود ـ 86)»، پس فرمود: ماییم به خدا سوگند بقیهی خدا در زمین، پس خداوند باد سیاهی را برانگیخت كه صدای آیات امام باقر را به گوش تمام مردم رسانید و ایشان را وحشتی عظیم عارض شد و بر بامها میآمدند و به طرف حضرت نگاه كردند، پس پیرمردی از اهالی مدین که پدرم را كه بدان حالت مشاهده كرد به صدای بلند ندا كرد در میان شهر: ای اهل مَدین از خدا بترسید كه این مرد در موضعی ایستاده است كه در وقتی كه شعیب قوم خود را نفرین كرد، در این موضع ایستاده بود، به خدا سوگند كه اگر در بر روی او نگشایید مثل همان عذاب بر شما نازل خواهد شد، پس ایشان ترسیدند و در را گشودند و ما را در منازل خود فرود آوردند و طعام دادند و ما روز دیگر از آنجا خارج شدیم. صاحب بحارالانوار مینویسد: والی مدین آن قصّه را به هشام نوشت، آن شقی هم به او نوشتکه آن پیرمرد را به قتل رساند و در روایت دیگر آ مده است كه آن پیرمرد را طلبید و قبل از رسیدن به هشام به رحمت الهی واصل شد، پس هشام به والی مدینه نوشت كه پدرم را به زهر هلاك كند و پیش از آنكه این اراده به عمل آید هشام واصل به جحیم شد. به نقل از قصص الأنبیاء راوندی و در كتاب ارشاد مفید آمده است كه: بازماندگان از اصحاب پیامبر (ص) و سرشناسان از طبقهی تابعین و فقهای بزرگ مسلمان، از آن حضرت معالم دین را روایت كردهاند و در وصیّت امیرالمؤمنین علی (ع) به فرزندانش، نام محمّد بن علی و امامت ایشان آمده است و پیامبر (ص) ایشان را به لقب «باقر» معرفی و ملقّب فرمودهاند.
«جابر» میگوید: پیامبر به من فرمودند: ای جابر، شاید تو چندان زنده بمانی كه یكی از اعقاب نسل من از نسل پسرم حسین را ببینی، نامش محمّد بن علی است، علم دین را میشكافد شكافتنی و چون او را دیدی از سوی من به او سلام برسان، حضرت امام محمّد باقر (ع) فرموده است: پس از اینكه چشمهای جابر نابینا شده بود به خانهاش رفتم و بر او سلام دادم، پاسخ داد و پرسید كیستی؟ گفتم: محمّد بن علی بن حسین هستم، گفت: نزدیك بیا، رفتم، دستم را بوسه زد و خواست پایم را ببوسد که خود را كنار كشیدم، سپس گفت: رسول خدا بر تو سلام رساندهاند، گفتم: سلام و رحمت و بركات خدا بر رسول خدا باد و پرسیدم: ای جابر چگونه است كه تو از رسول الله میگویی؟ گفت: روزی همراه پیامبر (ص) بودم، فرمودند: ای جابر، شاید تو چندان زنده بمانی تا مردی از فرزند زادگان من به نام محمّد بن علی بن حسین را ببینی كه خداوند به او نور و حكمت ارزانی فرموده است، از سوی من به او سلام برسان.
«عبدالله بن عطاء مكّی»، كه ذهبی در میزان الاعتدال نوشته است كه او مردی صدوق و مورد اعتماد است، میگوید: دانشمندان را در حضور هیچكس آنقدر كوچك ندیدم كه در حضور ابو جعفرمحمّد بن علی الباقر (ع)، «حكم بن عتیبه» را با تمام جلالی كه میان قوم خود داشت در حضور او چون كودكی كنار استادش میدیدم. «جابر بن یزید جعفی» كه از محدّثان بزرگ شیعه است و تفسیری هم بر قرآن دارد، هرگاه میخواست حدیثی از امام باقر (ع) نقل كند میگفت: وصی اوصیاء و ولی اولیاء و وارث علم انبیاء، محمّد بن علی بن حسین (ع) برای من چنین حدیث فرموده.
از امام باقر (ع) پرسیدند: چرا گاهی احادیث را بدون ذكر سلسلهی سند (مرسل) بیان میكنی؟ حضرت فرمود: هر گاه سند حدیثی را نقل نكردم، سند آن پدرم از پدربزرگم از پدرش از رسول خدا از جبرئیل از خداوند است.
امام باقر (ع) در علم و فضل، شهره و ضرب المثل است و دربارهی صفات پسندیدهی ایشان، آثار و اشعار بسیار نقل شده و دربارهی آن «حضرت قرطی» چنین سروده است:
ای شكافندهی علم برای پرهیزكاران
\و ای بهترین كسی كه بر كوهها تلبیه گفته است
و «مالك ابن اعین جهنی» كه از یاران حضرت باقر است در مدح آنحضرت چنین سروده است: هر گاه مردم در جستجوی علم قرآن باشند، «قریش» اهل بیت و خاندان آن هستند. اگر گفته شود پسر دختر پیامبر در چه مقامی است؟ بدیهی است به شاخههای برافراشته نایل میشوی، آنان ستارگانی درخشان برای شَبْرُوانند و كوههای استواری هستند كه علم متراكم و انباشتهای را به ارث بردهاند.
و «محمّد بن طلحهی عونی» از شعرای نیمهی اول قرت چهارم هم چنین سروده است: سلام بر امام سجّاد و بر پسرش، بر شكافندهی علم كه مشهور بر شكافتن آن است.
در تاریخ رحلت آن بزرگوار كه سال آن را، كلینی در كافی و شیخ مفید در ارشاد و ابن شهر آشوب در مناقب و طبرسی در اعلام الوری و جزری در كامل فرمودهاند، در سنهی «صد و چهارده» بوده و بعضی «صد و پانزده» گفتهاند كه قول اول مشهور است و روز و ماه رحلت امام باقر (ع) را كفعمی در مصباح و شهید در دروس فرمودهاند: روز «دوشنبه هفتم ذیحجّة الحرام» بوده و سنّ شریف آن بزرگوار در هنگام رحلت «پنجاه و هفت سال و پنج ماه و هفت روز» بوده كه «سه سال و شش ماه و ده روز» را با جدّش «امام حسین (ع)» بوده و بعد از شهادت جدّ بزرگوارش «سی و چهار سال و پانزده روز» با پدر بزرگوارش «حضرت سجّاد (ع)» بوده و «نوزده سال و دو ماه و دوازده روز» بعد از پدرش امامت داشته و قاتل آن بزرگوار، «ابراهیم بن ولید بن یزید بن عبدالملك» است چنانچه در اقبال سید بن طاووس در زیارت آن حضرت میفرماید: «وضاعف العذاب علی من شرك فی دمه و هو ابراهیم بن ولید».
حضرت صادق (ع) میفرماید (به سند مجلسی از قطب راوندی): «عبدالملك بن مروان»، زین اسبی را كه آلوده به سَم بود به مدینه فرستاد تا حضرت باقر (ع) روی آن سوار شود، پس آن زین را بر اسب زدند و حضرت روی آن سوار شد و بدن نازنین آن بزرگوار از شدّت زهر متورّم گردید و چون آثار رحلت را در خود مشاهده فرمود پس وصایای خود را به فرزندش (امام صادق) فرمود و از دنیا رحلت نمود؛ لازم به ذكر است كه این روایت نقل شده از راوندی، علی الظّاهر نقصی دارد، چون عبدالملك بن مروان بن حكم در سال 86 از دنیا رفت و حضرت باقر (ع) در سال 114، یعنی 28 سال بعد، پس باید «هشام بن عبدالملك بن مروان» باشد كه در خلافت «هشام بن عبدالملك» و به دستور او، ابراهیم بن ولید بن یزید بن عبدالملك آن حضرت را مسموم نمود و قبر شریف حضرت باقر در «بقیع» واقع شده، در «قبهی جناب عبّاس بن عبدالملك» و در كنار قبر پدر بزرگوار و عمّ بزرگوارش امام مجتبی (ع). آه، این قبرستان بقیع چه خاطراتی دارد، یك شب هم بدن نازنین جگرگوشهی رسول خدا فاطمهی زهرا را آوردند شبانه دفن كردند.
نخل علوم دین را دشمن فكنده از پا آیـد به گوش امّت فـریـاد وا امـامـا
در این لحظات و دقایق شهادت امام باقر ـ علیه السّلام ـ همگی، خود را به كاروان راهی بقیع برسانیم و همصدای با آنان بخوانیم:
اللّهمَّ صَلِّ عَلی محمّد بن علی الباقر
وَالْعَن قاتلهُ و عجّل فرجهم و فرجنا بحقّهم یا كریم
و برای وصول به حاجات و برطرف شدن گرفتاریها و فناء دشمنان ایران و قوّت مسلمانان جهان، بگویید:
یا رَبَّ الْباقِر بِمَوْلانا الباقر بَقّرلنا ما اَهَمَّنا مِن اَمْرِ دینِنا وَ دُنْیانا
و صلّ الله علی محمّد و آله الطّاهرین
«سالروز شهادت امام باقر (ع) ـ 1423 ه.ق»